علی رجبی

نوشته ها و دلنوشته های علی رجبی

علی رجبی

نوشته ها و دلنوشته های علی رجبی

علی رجبی

تک تک واژگان هر شعری ،
عشقی را بروز میدهند
که نویسنده اش
هنوز هم عاشق است...

پ ن : نظرات شما دوستان عزیز
قوت قلبی ست از جانب قلب مهربانتان
ما را از این مهربانی بی بهره نگذارید...

طبقه بندی موضوعی

۵۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «متن ادبی» ثبت شده است

عجیب نیست؟؟

فصل عاشقان

مهرش سرد است و آسمانش گریان...

هوایش غمگین و درختانش رو به ارتحال...


نمیدانم!!!!

حال عاشقان چون پاییز و خزان بغض آلود است

یا که پاییز و خزان همچون عاشقان

مجنون است...

#علی_رجبی

  • علی رجبی

هرچه از آن من بود سد راهش شد تا بماند ؛

این من

این دل

این غرور و احساسم...

سدشکن خوبی بود یا که سد من خوب نبود؟؟؟

#علی_رجبی

  • علی رجبی

بیچاره پاییز!!

برای جبران بی مهری آدمیان

برای دلخوشی دل عاشقان

چه سخت مجبور است 

برای دیگران

 "مهرابان" باشد...

#علی_رجبی

  • علی رجبی

ارزان فروختم این بار گران را

"دل" را...

دادمش به اویی که نمیدانست

شیوه ی "دل داری" را...

#علی_رجبی

  • علی رجبی

دوستت دارم هایش را جمع کرده ام ،

درون دفتری نوشته ام تا یادم بماند...

رفته است و به یادش باز کرده ام دفتر عاشقی را

تا مرور کنم عشق دوران قدیمم را...

هزاران دوستت دارم هست ولی 

جز اولی

مابقی عادتی بود تکراری...

#علی_رجبی

  • علی رجبی

حقیقت تکراری هر هفته ی ما

"جُمعِ میرسد و آدمی 

تنهاتر میشود..."

#علی_رجبی

  • علی رجبی

خدا را خواستم که بازگردد

پاییز شد...

خدا را التماس کردم که برگردد

سرد شد...

خدا را سوال کردم که کجا هست؟!

باران شد...

خدا را پرسیدم که یادش به یادم هست؟!

ناگهان ، در باران این هوای سرد پاییزی

غروب شد...

لحظه ی رفتن خورشید بود که فهمیدم

خدا از خلقت بنده های بی وفایش

چه دلگیر و غمگین 

میبارد...

#علی_رجبی

  • علی رجبی

پاییز که میگفتند همین بود؟؟

پادشاه فصل ها

فصل عاشقان ، رنگ ها و برگ ها؟؟

فصل انارها ، خرمالو و نارنگی ها؟؟

همین که از تمام محاسن اش

تنها سردی مهر و

بنفشی شلغم اش 

نصیبمان شد

#علی_رجبی

  • علی رجبی

تنهایی اگر بد بود

خدا تنها ، نبود...

#علی_رجبی

  • علی رجبی

چندباری مرا دیده بود در خیابان ، کوچه ها ، مغازه ها ؛ شاید تکرارش به ده ها بار میرسید...

مرا یا با همان تیپ درون عکس هایم یا با همان مدل موهای همیشگی ام یا شاید هم استایل راه رفتنم دیده بود ، مرا که دور از در جایی دیگر بودم ، شِبه مرا...

اما من هیچ نمیدیدم کسی را که کمی شبیه او باشد تا که در آن دوری ها او را از نزدیک دیده باشم تا کمی از دلتنگی ام کاسته شود...

هنوز هم نمیبینم کسی را شبیه او ، کسی که بعد از رفتنش کمی مانند او باشد یا حداقل توان راضی کردن دلم را داشته باشد...

نمیدانم یار 

  • علی رجبی